بيارام کنارم
|
||
[a href="http://technet.microsoft.com/en-us/security/cc308589.aspx"]March 2011 Security Researcher
[/a]
توی آینه که نگاهم کردی
فکرش را هم نمی کردم که این چشما مرا به دورترین سفر ببرد
دستم را که گرفتی در پارک
فکرش را هم نمی کردم سفر بی دستانت کودک بی مادر در بازار را ماند
خداحافظی که کردی امروز
تازه دستگیرم شد ، چشم ، سفر ، دست ، مادر یعنی چه
بهشت قطعن قطعه ای است از دست ات
و من در عجبم
مادر که شوی
خدای کجا را زیر پای ات فرش می کند ؟
به غزالی که از چشمه ی چشمان تو مست و اسیر گشت
گفتم آخر
از غمی مشترک
بر اثر یک آهنگ
داغ و بی ویرایش
و البته دختری که ۶ سال پیش دیدم
چند هزاری و
«شرتو بکن»
مزد یک ماراتن نود دقیقه ای است
پله ها گیج می شوند
و برررف
که چند سالی است که جنهم است
امام ، امام زاده ، خدا
فقیر ، جانباز ، زندانی
دختر ، دست ، زانو
دختر ، کمر ، همت
شهر به شهر
کوچه به کوچه
اتاق به اتاق
مرگ را زیست
شاید که پای شومینه ی جهنم سردی نگاه ها را آب کند
خواهر ، من ، دعا
خواهر ، ما ، آه ...
دیروز عزرائیل را دیدم عینک دودی زده بود
خانم ، متاسفم ، هرگز!
« چرا به دیدن ام نمی آیی؟ »
این حس شب های سه شنبه است
یک شنبه ها حافظ باز می کنم ، قرآن را هم
انگار کافکا در گوشم می گوید : ان الله مع صابرین
جمعه ها هوس پیتزا و کنتاکی می کنم
هوس فست فود و گلستان و لبانت
شنبه ها خواب مادرت را می بینم
چنان در آغوش ام می کشد که انگار فرزند اش را
دوشنبه ها دستان ات را در دستان ام حس می کنم
بوی انگشتان ات اتاق را می گیرد
مادرم می پرسد کسی آمده ؟
چهارشنبه ها خودکشی را با قرص معنی می کنم
اما پنج شنبه که از خواب بلند می شوم تا شب زندگی خیرات می کنم
.
تو هجوم این بادهای سرد تو باید پاشی دستتو بگیری به یه جا و بلند شی، حالا اگه جایی نباشه که دسستو بگیری دیگه خودتیو خودت .تا میای به خودت بیای میبینی افتادی وسط حادثه و باید خودتو نشون بدی ، هی مرد! زود باش یه کاری بکن زود باش ، اما تو نمی دونی کجایی و چیکار باید بکنی ، خدایا این آدما کی اند ؟ من اینجا چیکار می کنم ، به خودت میگی یه کم که بگذره همه چی درست میشه و کم کم همه چی میاد دستت و زمان می گذره بدون اینکه توی وضع تو تغییری بکنه ، باز به خودت دلداری میدی ( مگه کار دیگه ای هم می تونی بکنی ؟ ) احساس می کنی نگاه دیگران وزن پیدا کرده و داره روز به روز دقیقه به دقیقه سنگین تر میشن ، تا میای به خودت بجنبی میبینی یه باری رو دوشته و تو محکومی که این بارو تا انتها با خودت حمل اش کنی ، سعی می کنی کمرتو صاف کنی ، می خواهی راست وایستی ، به خودت نهیب می زنی ، یعنی من خوابم ؟ این کابوسه یا یه واقعیت ، کاش میشد از خواب پا میشدم ، یکی داد می زنه هی مرد ! زود باش داره دیر می شه ،بجنب ، چشاتو بیشتر باز می کنی ، می بینی وسط یه میدان وایسادی و همه دارند نگاه ات می کنند به پشت ات نگاه می کنی چیزی نمی بینی فقط یه راه مونده ، دعا می کنی زودتر شب بشه تا بتونی بخوابی تا تو باشی و خدا و شب . کوچه ها تاریک می شوند راهها گم می شوند صداها مبهم می شوند صورت آدمها رو نمی تونی تشخیص بدی ، اگر چشماتو ببندی هیچ فرقی نمی کنه . پس می بندیش .سعی می کنی خودتو بسپاری به راه ،زیر لب زمزمه می کنی : الخیر فی ما وقع با جین آبی
و مشکی های چشمهای همیشه ؟
می خندم
دست تقدیر هم می زند آشی را با یک وجب روغن که پخته _
_تر از آن بودی که به خیال خام من بیایی
آمدی؟
در را پشت سرت ببند
دروغ چرا ؟
سااااااالها منتظر چنین لحظه ای
بوده ام کنارت گویی
ازخدا چه پنهان همه از برای خودم بودم و
جین آبی وهمیشگی مشکی های چشمهایت ؟
می ترسم
پای تقدیر اگر به رحم بختم لگد بزند
جنین گور به گور آروزیم را به گور می برم
جین آبی و چشمهای مشکی همیشه ؟
از چشمی سیاه تر از شام شام
روشنای امیدوار اهورایی الهام می شود
یا تو خدای من هستی یا
شده ای
که جنوب جنوب غرب به
شمال شمال غرب
و لم یلد و لم یولد کذب .
آیه آیه های نگاهت را
جزء به جزء از حفظ ام
و ایمان می آورم
بی هیچ معجزتی
به ابدیت بهشتی که عشق آسان نمود اول
زندگی مرگ را
از آن طرف شهر
تا این طرف شهر
روی شهر می کشد.
خاکستری های مغزم
رفته رفته به سیاهی چشمانت می رود
وقلبم
پت پت کنان
مثل ساعت بی باتری دستت می ماند
سکوتی سردرگمتر از من
لبهای حرفهایم را بسته
که منتظرم
در بلا تکلیفی کوچه های بن بست
وگیجی قطره ی باران در شب
مرگ از آن طرف شهر به این طرف شهر برسد
انگشتهایم را بافته ام
برای زمستان بی شال ات
دست از فلسفه بافتن بردار
عشق ساده اتفاق می افتد
حتا در پیچیدگی استدلال هایت
شال ات را به گردن بیانداز
که من چند سالی است که سرما نخورده ام
با نگاهی که جهنم را سرد
من را گرم
آتش
آتشفشان
آه آتشنشان خدا را ...
یک
دو
سه بار در روز خاطره ها را تزریق می کنم
آه , سیم آخرت افتتحاییه ی پرسه ی زجرمن بود
و تو امتداد دردهایم شدی
چهار
پنج
شش هزار سال نوری دور افتاده ام در قطب جنوب شب
نور بهم تزریق کن که
ترک کنم
کابوس ِ کشتن ِ هر شب ِ ” چه “ را بعدِ سکوت ِ مرگبارش :
پشت پرده ی مرگ
باز هم آسمان سیاست ؟
تو اگر آنجا
من اینجا
تپش های قلبت شیشه ها را آرام نمی گذارد
که اشکهایت را من گریه می کنم
و احساس دستهایت سرم را نوازش می دهد
که رویاهایت را هم من در سر می پروانم
فاصله از درکهایمان است نه از کوچه ها
تمام تصور تورا در آغوش می کشد هر شب دستهایم
رویای حقیقی
عروسک را که کنار بگذاری بزرگ نشده ای
وگرنه در کوچه های قلبم گم نمی شدی
برای نوشتن زندگی مداد بیار
دفتر از من
چشم بسته تمام قلبت را می نویسم
بادبادکم را ندیدی ؟
با چنگ و دندان که نه
با نگاهت باز می شود
گره ای که دلم را به نگاهت بست
تو که می آیی کلمات بیرون می ریزند و
اتفاقی می افتد شبیه شعر
بخوان
گاهی شبیه تو می شوم
سر راست و ساده
از خودمم بیشتر می شوم
بیرون می ریزم
اتاق تنگ میشه
و قلبم سرخ
قلب ؟
همان که گرفتی
همراه هوایم
و ؟
و دوباره سرخی قلب خودم
از تو
تو ؟
حجم انبوهی از آسمان
و آسمان را دراتاق نمیشه جا کرد
مگر اینکه پر شوم از خودم
و بیرون بریزم
تا تنگی اتاق
گاهی که شبیه تو می شوم .